نمایشنامه
سامی صالحی ثابت
وب گاه اثر، سینما تئاتر ، مه 2012
http://www.asar.name/2011/09/sami-salehi-sabet.html
نمایشنامه ای کوتاه درباره گرانی تخم مرغ!
شاهکاری تخمی سیاسی همتراز " رومولوس کبیر " فردریش دورنمات
برای خواندن متن ادامه را ملاحظه فرمائید:
خواندن این نمایشنامه بیش از ۱۰ دقیقه از وقت شما را نمی گیرد!
جهت خواندن متن، ادامه را ملاحظه فرمائید.
- گزارش یک جلسه برگزار نشده -
آنهائیکه تاریخ تئاتر را خوب خوانده باشند می دانند درصد بالائی از بزرگان تئاتر در صد و بیست سال اخیر یا خود منتقد بوده یا مدیون منتقدین بوده اند : ژاک کوپو پدر تئاتر مدرن منتقد تئاتر بود و از سی وپنج سالگی به کارگردانی تئاتر روی آورد ؛ ماکس راینهارات کاهن اعظم تئاتر شاگرد و جانشین یک منتقد تئاتر به نام اتو برامِ بود ؛ ساموئل بکت غول تئاترابزورد تا چهل سالگی نقد تئاتر و رمان می نوشت(1)و ... اما اینجا ایران است و بزرگ شمردن منتقدان که هیچ، حتی جزو جامعه تئاتری به حساب آوردن آنان نیز بسته به اما و اگرهای فراوانی ست.
دوشنبه شب 22 اسفند 1390 تالار هنر جلسه پرسش و پاسخ نمایش " آدم بلا دیو ناقلا " نوشته و کار مریم کاظمی...
چاپ شده در سایت انجمن منتقدان خانه تئاتر:
حتمی تا به حال برایتان پیش آمده تماشاگر نمایش کودکی بوده باشید که از منظر زیباشناسی، درونمایه و سبک اجرا چنگی به دلتان نزده اما همزمان واقعیتی شما را متعجب و شگفت زده ساخته : شما با دو چشم و تمام حواس خود شاهد بوده اید کودکان بسیاری در کنار شما از خیلی لحظات نمایش به غش و ضعف رفته ، از خنده روده بر شده و به وجد و هیجان آمده اند! علت این تضاد چیست؟ آیا ایراد از سن شماست که فاصله زیادی با دوران کودکی و نوجوانی خود گرفته و توانائی لذت بردن از بهانه های کوچک را از دست داده اید؟ آیا ذهنیتها و تجربه های پیشین شما ؛ همانی که کودکان فاقد آنند یا بهره کمی از آن دارند؛ مانع لذت بردن شما از نمایش شده است؟ آیا می توان ادعا کرد این بچه ها هستند که نمایش را اشتباه فهمیده و به اشتباه از آن لذت برده اند؟ پاسخ بیدرنگ و صریح به هر یک از این پرسشها شما را به چالشی می کشاند که بیرون آمدن از آن بسیار دشوار است. به عنوان یک منتقد تئاتر مدتهاست با این پرسشها درگیرم و هربار پاسخ گفتن به آنها را به بعد موکول کرده ام اما دیدن نمایش آوای تار نوشته و کار فریبا دلیری- که دوباره و بیشتر از پیش این پرسشها را برایم پررنگتر و برجسته تر کرد- سرانجام چنین جسارتی را به من بخشید؛ جسارت رویارو شدن با دنیای شگفت انگیز کودکان!
- نگاهی به نمایش " پسرک و وروجک خیالی " نوشته میشل ولر و کارگردانی حامد اویسی طهرانی ؛ تالار هنر-
دوستان نوجوانم پرسشی دارم: آیا امکان آن هست که ما چیزی را خیال کنیم و کمی بعد شاهد آن در دنیای واقعی باشیم؟ آیا شما چنین تجربه ای داشته اید؟! من دو شخصیت را می شناسم که چنین تجربه ای را دارند. اولی خودم و دیگری نیک!من یک منتقد تئاتر هستم کارم این است که به دیدن نمایشها بنشینم و بهترینهایش را انتخاب و به مردم معرفی کنم یا اینکه ایراد و نواقص نمایشهای ضعیف را کشف و پیدا کرده وآنها را به گروهها گوشزد کنم. شخصیت خیالی ذهن من بیشتر وقتها به هنگام دیدن نمایش کودک و نوجوان خودش را نشان می دهد. من برای اینکه بتوانم نمایش را از دید شما نوجوانان زیرک ببینم مجبورم شخصیتی خیالی برای خودم بسازم؛ شخصیتی که در ابتدا از ذهن من متولد می شود و سعی می کند به نمایش نگاه منتقدانه بیندازد اما خیلی زود به واقعیت تبدیل می شود و پیش روی چشمان شگفت زده ام نظر و احساسش را نسبت به نمایش با صدای بلند و حرکات هیجان زده بیان می کند. نمی دانم شاید من اشتباه می کنم شاید این شخصیت خیالی واقعی یکی از همان تماشاچیان کم سن و سال داخل سالن است که قالب تنش را به شخصیت خیالی ذهن من پوشانده چرا که بارها و بارها برایم پیش آمده جذب یکی از بچه های چموش شده ام - یا حتی تنبل و بیحوصله - که یا روی صندلی ایستاده یا خودش را درون شکم آن فرو برده و از دید او به نمایش نگاه کرده ام. این وجه مثبت خیالبافی ست ؛ که نه تنها برای کسی ضرری ندارد که منفعت هم دارد؛ دست کم برای من اینطور بوده! اما نیک!
نگاهي به نمايش آشپزها به نويسندگي و كارگرداني امير مشهري عباس
من دختر تنهائی هستم و همه چیزم عادی معمولی و حتی تکراری ست. اسمم میناست که چیز فوق العاده ای تویش نیست؛ مینا ، نیما ، آنیم ، آمین؛ مین! کاشکی اسمم همین آخری بود : مین! منفجر می شدم منفجر می کردم می ترکیدم می ترکاندم. حیف! چاقالو هستم و عینکی، درس و مشقم هم در حد نیمکت های وسط کلاس! خوب شما جای من بودید چه می کردید با این همه تنهائی! بله نیازی به داشتن ذهن خلاق نیست تا بفهمی من چقدر تنهایم. من برای فراموش کردن تنهائی هایم به تئاتر می روم و عجیب تر آنکه آن جا تنهاتر هم می شوم. هه! گول حرفهایم را نخورید؛ من شاعرمسلکم- یعنی خيالبافم- الکی دوست دارم همه چیز را تلخ و سیاه نشان دهم، بیخودی، همینطوری، مثل آدم بزرگها!
بهترین و بزرگترین تفریح مینا یعنی بنده خوردن لمباندن و به قول پدرم کوفت کردن است. چه فرقی می کند که به فرآیند طولانی دلپذیر و رؤیایی جویدن بلعیدن قورت دادن و هضم غذا چه اسمی بدهی وقتی از مرحله به مرحله آن لذت می بری و به هپروت می روی! اسم نمایش را که خواندم سر از پا نشناختم: آشپزها! وای خدای من نمایشی در باره شکم؛ چه اشتهاآور! حدس من درست بود؛ در طول نمایش مدام حرف از غذاهای گوناگون ایرانی و فرنگی بود و دل من هي غش و ضعف می رفت. دو آشپز برای استخدام در یک غذاخوری باید با هم رقابت کنند ؛ سيبيلو و برناندو؛ يكي آشپز غذاهاي سنتی ديگري آشپز غذاهاي فست فود، یکی چاق یکی لاغر! از همان اول با خط کشی تمیز همه چیز را به صورت مساوی بین این دو تقسیم کرده اند تا هیچ چیزشان به هم شبیه نباشد. اما! یک امای بزرگ!
چاپ شده در شماره دی 1390 ماهنامه عروسک سخنگونمایش فقط قصه نیست ؛ روی صحنه نمایش جذابيتهاي دیگری جز جریان یافتن یک قصه موجود است. شخصيتها و اتفاقات؛ اينها هر دو می توانند جالب و هیجان انگیز و یا برعکس بی مزه و کسل کننده باشند.
1- در ابتدا مهمترین شخصيتهاي نمايش " فلوت سحرآميز" را به شما معرفي مي كنم:
هیجان جلوي چشم بچه ها:
تبديل يك دختر به يك عروسك آن هم درست پیش روی تماشاگران اتفاقي بس هيجان انگيز است كه براي تك تك كودكان حاضر در تالار نمایش اين رشك و آرزو را ايجاد كرد كه: اي كاش من به جاي گلبهار عروسك مي شدم و به دنياي قصه هاي قديمي پا مي گذاشتم. گلبهار با قصه نیمه کاره و ناتمام مادربزرگش به خواب شیرین می رود. او در خواب وارد دنیای قصه ها می شود و این جاست که كارگردان نمايش او را تبدیل به عروسک می كند- چند خط جلوتر مي گويم اين كارگردان كيست و چه وظيفه اي به عهده دارد-
خيلي رو مي خواهد مجيد خان، خيلي!
آدم آنقدر صبر كند تا عزيزي بميرد و بعد تازه:
- بسم الله دست به قلم بشويم!
جاي هيچ حرفي نيست جناب! اين هم سند ديگري ست به عقب افتادگي من سر تا پا تقصير!
مي خواستم به زبان خودت بگويم :
- اوهوي مرتيكه ديلاق! پاشو! قباحت داره! تقليد عليل مريضها را درآوردن قواره تو نيست.
مي خواستم به رسم خودت شيشكي ببندم و بگويم :
- مجيد فروغي تو هفت جان داري لاكردار! پاشو؛ بپر ترك موتورت! كلاه كاسكتت را سرت كن؛ تو سوز پائيز خودت را برسان به اجراي آن سرشهر. آخر نمي گوئي مردم و سياه نمايش به ريش كي بخندند وقتي تو نباشي!
مي خواستم به ژست خودت قري بدهم و سر تختي كه رويش دراز كشيده بودي قميش بيايم و ضربي بخوانم:
- اي هميشه نقش سوم به بعد؛ اي جلا دهنده سياه و حاجي؛ اين بار چائيدي ريدي دي دي دادام دام!
مي خواستم پرّو و دريده، چشم تو چشمت كنم و بگويم :
- آخر تو كه پول نداشتي چرا سيگارهاي باكسي سيصد تومان مي كشيدي؛ اينها چي بود فرو مي دادي به ريه هات كه اينجور خودت و ما را سرطاني كردي.
مي خواستم همه اينها را بگويم ولي غافل از اين بودم كه تو مجيد فروغي بودي؛ همان تقليدچي خبره اما به دور انداخته شده. تا آمدم از خواب خوش بيدار شوم و به يادت بنويسم ديديم تو نعل وارونه زدي! آقا مجيد؛ پكري خوردم از دستت! خدا بيامرزدت!
- نگاهی به نمایش " هفت خوان امید" نوشته و کار محمود تیموری –
اين هفته به ديدن نمايشي رفتم كه براي كودكان بالاي پنج سال تهيه شده بود؛ من چهل و سه ساله، كارمند شرکت اتوبوسراني، پدر دو فرزند ده و پانزده ساله تك و تنها بدون همسر و دو فرزندم با چهره ای زمخت و هیکلی فربه به ديدن نمايش " هفت خوان اميد " رفتم. بار اولم نيست كه به ديدن يك نمايش كودك مي روم ؛ اغلب ماهي يك بار وقتي صبح كار مي شوم پس از تحويل دادن اتوبوس خط 254 يعني خط فياض بخش- نازي آباد به راننده شیفت بعدازظهر سري به تالار هنر مي زنم و نمايشی مي بينم؛ تا به امروز هيچكس از اين عادت من خبر نداشته و امروز هم تنها شما از این راز من باخبر خواهید شد.
من دلم براي خودمان مي سوزد! اين خودمان كه مي گويم ما بزرگترها هستيم. دلم مي سوزد كه بیشتریها گمان می کنند بازي كردن و بچگي كردن فقط مختص بچه هاست. همیشه از خودم می پرسم آیا کسی پیدا نمی شود بگوید ما بزرگترها هم بچه ايم! تعجب نكنيد اشتباه نخوانده ايد اين درست همان جمله اي ست كه من مي خواستم بگويم. به عقيده من هيچ آدم بزرگي در دنيا وجود ندارد! آنهائي كه گمان مي كنند بزرگ هستند در واقع بچه هائی هستند که مدت زمان بیشتری مقدار غذای خیلی بیشتری- یا حتی هوای خالی خیلی بیشتری- نسبت به شما بچه ها نوش جان کرده اند؛ و به همین خاطر هم هست که جسمشان اینقدری و از شماها گنده تر شده است! باور نمي كنيد به ته چشمان آدم بزرگهائي كه از هر روزه كنارتان رد مي شوند نگاه كنيد چه مي بينيد: کسی در همان سن و سال خودتان ! بله حق با شماست ؛ حتمی می پرسيد پس چرا رفتار این به ظاهر بچه ها هیچ مثل ما نیست؟ من پاسخ اين پرسش را اينگونه مي دهم: این رفتارها همه اداست؛ اداهاي عجيب و غريبي كه آدم بزرگها از خود در مي آورند تا نشان بدهند همه چيز اين دنيا خيلي خيلي جدي ست! که ثابت کنند فرصت كمي براي خوشبخت شدن باقي مانده و بايد برايش بسیار سخت جنگید! که به همه بفهمانند در این دنیا هيچ كس بدبخت تر گرفتارتر يا حتي برعكس پرمشغله تر و پرمسئوليت تر از آنها نيست! و هزاران دليل عجيب و غريب ديگر براي بچه نبودنشان. اما من چرا اين حرفها را پيش كشيدم؛ دليلش در کشفی ست که در نمايش هفت خوان اميد برای من رخ داد: